يحيى دولت آبادى

50

حيات يحيى ( فارسى )

فصل ششم مرگ پدر و حوادث ناگوار ديگر روز 28 ماه شوال وقت ظهر در خانه نشسته‌ام يكى از مهاجرين ايرانى از در درآمده بعد از تعزيت و تسليت خبر ناگوار رحلت پدر بزرگوارم را در تهران ميدهد دنيا به چشم من تيره و تار مىشود هم و غم شديد در دل من جاى ميگيرد اين چه خبر وحشت اثرى است كه در اين سفر بدرقه من آمده و اين چه پيك بدبختى است كه در اين ساعت از در درميآيد ارفع الدوله سفير كبير در جامع ايرانيان اقامه مجلس عزا مينمايد . يكهفته پيش از اين در همين جامع براى حاج ميرزا حسين تهرانى كه در نجف دار فانى را وداع گفته اقامه مجلس عزادارى بوده در خاطر من ميگذشته است كه حادثه ناگوارى هم به زودى براى من روى خواهد داد اگرچه پدر بزرگوار من سالها عليل و خانه‌نشين بود ولى وجود محترمش براى اين خانواده و ديگر مردم بركت بزرگى بوده مرحوم حاج ميرزا هادى دولت آبادى كه از دست همه رفته رحمة اللّه عليه رحمة واسعه . بديهى است اين حادثه بزرك چه اندازه مرا پريشان ميسازد و تسلى خاطر را تنها به خدمت به وطن عزيز كه عزيزترين عزيزان من است مىدهم . اگر وطن عزيز من از چنگال ظلم و ستم خلاص گرديد اگر روزگار امن و امان براى او در رسيد براى من پدر و مادر و همه چيز و همه كس خواهد بود آه كه با يك عالم حسرت و اندوه از پريشان روزگارى وطن روزى بشب برده